سر تیتر خبرهاسیاستمجلهنخستین خبرهایادداشت ها

احمد شاه درانی: از بسط قلمرو در سایۀ فتوحات تا ناکامی در تثبیت دستاوردهای نظامی (۱)

۱۴ جدی (دی) ۱۴۰۰ – ۴/ ۱/ ۲۰۲۲

افغانستان تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته و همچنان نیز در پیچ و خمِ تحولات تاریخی در حالِ پوست انداختن است. ریشه های پاگرفته از بسط و قبض های قدرت در قالب سلطنت و جمهوریت تا ظهور گروهی اسلام گرا چون طالبان، خود دامنۀ فراز و فرودهایی فراوان از حکومت هایی متمایز اما ناپایدار را در این کشور نمایان می سازد. حکومت هایی که هر یک در مسیر تاریخ، پیکرۀ افغاستان کنونی را شکل داده، در قالب واحدی مستقل، منسجم و متحد درآورده، اصلاحات و توسعه را به ارمغان آورده، و یا کشور را متحمل آسیب های فروان ساخته اند.

اما در کشاکشِ گسست ها و نابه سامانی های تاریخی قرن ۱۸، پایه های شکل گیری افغاستانی مدرن به دست احمد شاه درانی رقم خورد. هرچند به باور برخی محققان و اندیشمندان سیاسی چون آنتونیو جیوستوزی، خاستگاه دولت افغانستان از سیاستی امپریالیستی نشات می گیرد که یک دولت پاتریمونیال و اساسا مبتنی بر تصرف و تسخیر است. به باور وی، این امپراتوری در سال ۱۷۴۷ توسط احمدشاه درانی ایجاد شد و علیرغم چندین مرحله افت و خیز، تا جنگ دوم انگلیس و افغانستان به قوت خود باقی ماند.

نگاهی به روایت های مطرح در باب به سلطنت رسیدن احمد شاه درانی (ابدالی)

اما احمدشاه درانی (احمدخان ابدالی ۱۷۴۷-۱۷۷۲) که به پدر افغانستان مدرن شهرت دارد، اولین فرمانروای سدوزائی افغانستان و بنیانگذار امپراتوری درانی بود. او که به قوم سدوزائی از طایفه پوپلزی از قبیله ابدالی قوم پشتون تعلق داشت، فرزند زمان خان و نوه دولت خان بود. اما مطلب حائز اهمیت، روایت های مختلف از نحوه به پادشاهی رسیدن احمدخان ابدالی و فراز و فرودهای حکمرانی وی برای پی ریزی افغانستان مدرن است:

* به روایتی محمد زمان خان پدر احمدخان، چون هرات را آشفته دید، همسر باردار خود را به فرستاد و بدین ترتیب احمد خان در ملتان پنجاب به دنیا آمد (عده ای معتقدند که او در هرات متولد شد). او در جوانی به همراه برادرش ذوالفقار خان توسط حسین خان، والی غلزائی قندهار زندانی شد. در حدود سال ۱۷۳۱، نادرشاه افشار، حاکم جدید ایران و بنیانگذار سلسله افشاریان شروع به ثبت نام ابدالی ها در ارتش خود کرد. پس از فتح قندهار در سال ۱۷۳۷ احمد خان و برادرش که در زندان بودند، توسط حاکم جدید آزاد شدند. پس از اخراج غلزائی ها از قندهار به ابدالی ها اجازه داده شد که در آنجا ساکن شوند. پس از تسلط ابدالی ها بر قندهار و نزدیکی احمدخان به شاه افشار به مرور پایه های قدرت او شکل گرفت. چنانکه، نادرشاه، ابدالی را به دلیل جوانی و زیبایی هایش مورد لطف قرار داد و به او لقب «دُرّ دُرّان» (مروارید مرواریدها) اعطا کرد.

* بنا به روایتی دیگر، در قرن هجدهم ابدالی ها که عمدتا در اطراف هرات سکنی داشتند؛ در زمان رهبرشان زمان خان (پدر احمدخان)، در برابر تلاش های ایرانیان برای تصرف هرات مقاومت کردند تا اینکه در سال ۱۷۲۸ مجبور به تسلیم گشتن در برابر نادرشاه شدند. نادرشاه با شناخت ویژگی های و توانمندی رزمی ابدالی ها، آنها را در ارتش خود به خدمت گرفت. احمدخان ابدالی خود را در خدمت نادر از سایرین متمایز کرد و به سرعت از مقام ملازم شخصی به فرماندهی گروه ابدالیِ نادرشاه رسید و در سمتِ خود، این فاتح ایرانی را در لشکرکشی هایش به هند در سال ۱۷۳۹ همراهی کرد؛ اما در ژوئن ۱۷۴۷ نادرشاه در قوچان خراسان به قتل رسید.

طبق این روایت، قتل نادر، احمد خان و سربازان افغان را بر آن داشت تا به سمت قندهار حرکت کنند. این سربازان در مسیر احمدخان را به عنوان رهبر خود انتخاب و او را به نام احمدشاه خواندند. احمدشاه لقب دُرِ دُرّان را به خود گرفت و پس از آن قبیله ابدالی به نام درانی معروف شدند. او در قندهار تاج گذاری کرد و سکه هایی به نامش ضرب شد. با داشتن پایگاه قندهار، او به راحتی کنترل خود را بر غزنی، کابل و پیشاور گسترش داد. احمدشاه با گردهم آوردن قبایل پشتون و متحدان خود، از سمت شرق به سمت امپراتوری مغول و مراته هند، از غرب به سمت امپراتوری در حال افول افشاریه ایران و از شمال به سمت خانات بخارا پیش رفت.

در زمان مرگ احمدشاه در سال ۱۷۷۲، امپراتوری درانی مناطقی از شمال شرقی ایران، شرق ترکمنستان، منطقه کشمیر، ایالت امروزی پاکستان و شمال غربی هند، از آمودریا تا سند و از تبت تا خراسان را در بر داشت. لازم به ذکر است در نیمه دوم قرن هجدهم، امپراتوری درانی پس از امپراتوری عثمانی، دومین امپراتوری بزرگ مسلمان در جهان بود. افغان ها از احمدشاه به عنوان احمد شاه بابا یاد می کنند.

او نه تنها به خاطر فداکاری و خدماتش به مردمش مورد تحسین افغان ها قرار دارد، بلکه به عنوان یکی از بهترین شاعران پشتو زبان نیز مورد تجلیل و احترام است. او مردی اندیشمند بود و اغلب مجالس علمایی را برگزار می کرد که بهترین عقلا و علمایِ پادشاهیِ او در آن حضور داشتند. آنها درباره الوهیت، قانون مدنی، علم و شعر بحث می کردند. او یک نخست وزیر و شورایی متشکل از ۹ مشاور مادام العمر که رهبران قبایل اصلی بودند را منصوب کرد. بدین ترتیب افغانستان تحت حاکمیت او به یک کشور متحد تبدیل شد. (Bazger Salam, 2015: 20)

* اما به باور برخی دیگر از محققان و طبق روایتی دیگر، پس از کشته شدن نادرشاه افشار توسط سردارهایش، احمد خان ۲۵ ساله که از فرماندهانِ برجسته ارتش نادر بود، یک لویه جرگه تشکیل داد تا تحت رهبری افغان ها استقلال خود را ایجاد کند. این مجلس در نزدیکی قندهار در زیارتگاه شیر سرخ و با حضور رهبران همه قبایل با نفوذ منطقه برگزار شد.

بدین ترتیب یک سلسله از هشت مجلس تشکیل شد که در طی آن هیچ کس قادر به توافق بر سر یک رهبر مشخص نبود، زیرا هر قبیله آرزوی رهبری ملت را داشت. اما احمدخان در تمام مجلس های هشت گانه سکوت اختیار کرد و نظر خود در مورد رهبری را اظهار نکرد.احمدخان با وجود اینکه لشکر بزرگی را رهبری می کرد، در میان سران قبایل در مجلس جوان ترین بود و قبیله او در منطقه نسبتا ضعیف تر از سایرین بود. شاید یکی از دلایل سکوت او نیز همین بوده است. سرانجام در مجلس نهم، رهبران قبایل موافقت کردند که یک میانجی مستقل برای انتخاب رهبر از میان خود به آنها کمک کند. در نتیجه یک صوفی به نام صابر شاه برای تعیین رهبر انتخاب شد و احمدخان سدوزائی را به عنوان پادشاهی که قبایل را رهبری می کرد برگزید.

در آن زمان صوفیان در میان مردم از احترام فراوانی برخوردار بودند و به عنوان علمای دین دار از اعتبار فراوانی برخوردار بودند، بنابراین تصمیم او برای انتخاب احمدشاه به عنوان پادشاه با مخالفت مستقیم سران قبایل مواجه نشد. به طور کلی آنها احمدشاه را فردی متدین و متدین می دانستند. احمدخان برای پذیرفتن این مسئولیت بزرگ تمایل چندانی نداشت، اما صابرشاه، شیخ متصوف کابلی به عنوان یک حرکت نمادین چند رشته گندم برداشت و روی عمامه احمدخان گذاشت. سپس به او لقب «در دران»، «مروارید مرواریدها» یا در برخی روایت ‌ها «مروارید همه اعصار» را اعطا کرد.

احمدشاه هوشمندانه به کسانی که هنوز از انتخاب او راضی نبودند، با بخشش ثروتی که هند بدست می آمد، نزدیک شد. یکی دیگر از راهبردهای مؤثر برای تحکیم قدرت او، فتوحات خارجی بود که توجهات را از امور داخلی به بیرون معطوف کرد. (Wardak, 2017: 81-82)

* اما جاناتان لی در کتاب خود روایت دیگری از نحوه به پادشاهی رساندن او ارائه می دهد. « انتخاب احمدشاه به‌ عنوان پادشاه توسط حلقه ‌ای از نُه فرمانده نظامی صورت گرفت، به دنبال آن راویان ناسیونالیست از آن مثل یک مجمع ملی بزرگ یا لویه جرگه یاد کردند، مجمعی که ادعا می‌ شود شیوۀ باستانی و سنتی پشتون‌ ها برای انتخاب سران کشور است. این ادعا اختراع فرهنگی است که در منابع معاصر احمدشاه، نمی‌ توان اسنادی برای تأیید یافت. قبایل پشتون پادشاه انتخاب نمی ‌کردند به این دلیل ساده که نظام پادشاهی نداشتند. حتی سازوکارهای چون ملِک‌ و میرافغان ‌ها نیز توسط امپراتوران قدرتمند بیرونی تحمیل می ‌شد؛ ممکن است ابدالیان کسی را نامزد پست میرافغان ‌ها می ‌کردند، اما کاندیداهایشان باید توسط حکمران صفوی یا مغولی قندهار به تأیید می ‌رسیدند.

در چنین انتصابی، حتی قبایل دیگر افغان نیز نقشی نداشتند: در یک تعداد موارد، میرافغان ‌ها مستقیما توسط حکمران صفویه گمارده می‌ شد که نظرهای رهبران ابدالی را یا نادیده می‌گرفتند یا هم کاملا رد می‌کردند. در نتیجه شورای نظامی نُه‌ نفره که احمدشاه را برای به قدرت ‌رسیدن «انتخاب» کردند، آنتی ‌تز یا برابر نهادۀ یک جرگۀ سنتی پشتون بود.

بنابراین طبق این روایت، صرف ‌نظر از یک عضو توخی غلجایی، هیچ یک از قبایل دیگر افغان بدان دعوت نشده بودند. همچنان نماینده ‌ای از روحانیت یا علما نیز حضور نداشت، کسانی که مهر تأییدشان، مشروعیت احمدشاه را برای تصاحب تاج و تخت طبق شریعت برآورده می‌کرد. با اصطلاحات عصر امروز، قدرت ‌گرفتن و به پادشاهی‌ رسیدن احمدشاه در ۱۷۴۷ یک کودتای نظامی بود که توسط یک مجلس کوچک صورت گرفته و در واقع ادامه سنتی بود که پیشینه طولانی داشت. سنتی که براساس آن، فرمانده نیروهای غلام یا مردان جنگی، با استفاده از ضعف حکومت مرکزی از آن جدا شده و پادشاهی مستقل خویش را بنا می ‌نهاده است. (لی، ۱۳۹۹)

* در نهایت میتوان به روایت توماس بارفیلد اشاره کرد. به گفتۀ او، اگر مرگ نابهنگام نادرشاه افشار نبود، پشتون ‌ها ممکن بود یک بار دیگر خود را بخشی زیردست و فرمانبردار در آن سلسله طولانی امپراتوری‌ های ترک-مغولی بیابند که در هشتصد سال گذشته به طور مؤثری بر منطقه تسلط داشتند. در عوض قتل او یک خلاء سیاسی ایجاد کرد که پشتون ها در آن خود قدرت را به دست گرفتند. در آن دوران، نه تنها ایران بلکه هند مغول نیز در آشوب بود. در شمال نیز ازبک ها رو به انحطاط و زوال بودند. این وضعیت برای پشتون ‌های ابدالی فرصتی بی ‌نظیر برای ایجاد یک کشور مستقل تحت حکومت افغانستان به‌ طور موقت بدون دخالت ایران، هند یا آسیای مرکزی فراهم کرد. تصادفی نبود که آنها و نه پشتون های یاغی در مناطق دورافتاده قبیله ای در مرز مغول، اولین امپراتوری تحت حکومت پشتون ها را ایجاد کردند.

به باور بارفیلد، گرچه تأسیس امپراتوری درانی نقطه شروع معمول برای تاریخ مدرن افغانستان است، با این وجود آنها تمایل داشتند بدهی کلانی را که افغان ها در ایجاد این سلطنتِ خود به امپراتوری افشاریه و صفویه داشتند لاپوشانی و پنهان کنند. افغان ها تنها بدین دلیل توانستند کنترل خود بر استان های دوردستی مانند خراسان، ترکستان، پنجاب و سند را تثبیت کنند که نادر ابتدا آنها را فتح کرده بود. او حتی با بیرون راندن غیلزایی ها از قندهار و تصرف کابل از مغول ها در سال ۱۷۳۸، راه افغان ها بر افغانستان را هموار کرده بود. این میراث زمانی آشکار می شود که نگاه کنیم چگونه احمد خان بنیانگذار امپراتوری درانی شد. (Barfield, 2012: 97)

احمدخان به عنوان رهبر گارد حفظت شخصی نادرشاه خدمت می کرد و یک گروه با چهار هزار سوارنظام ابدالی را رهبری می کرد. به باور برخی، پس از ترور نادر در سال ۱۷۴۷، احمدخان بلافاصله با بسیاری از گنجینه قابل حمل رژیم قدیم (از جمله الماس معروف کوه نور) به سمت قندهار عقب نشینی کرد. فرماندهان نظامی ابدالی او را در مسیر به عنوان رهبر خود در جرگه قبیله ای انتخاب کردند. او به دنبال این موقعیت نبود، بلکه آن را در جریان بن ‌بستی که در میان سران طایفه ابدالی بر سر اینکه چه کسی آنها را رهبری کند، به او تحمیل شد.

درآن میان یک فرد مورد اعتماد و صوفیِ شناخته شده برای خاتمه دادن به اختلاف، اعلام کرد که احمدخان سزاوارترین نامزد است و او را پادشاه، در دران اعلام کرد. تأکید بر اهمیت انتخابات جرگه در بیشتر تاریخ های افغانستان نشان می دهد که این پشتون ها بودند که احمد را به قدرت رساندند و او محصول ساختار قبیله ای موجود بود.

اما به گفته بارفیلد، هیچ یک از این دو فرض دقیق نیستند. قدرت واقعی او مبتنی بر موقعیت پیشین او به عنوان یک مقام قدرتمند در افشاریه بود که فرماندهی نیروهای حکومت پیششین در منطقه را بر عهده گرفته بود. بارفیلد معتقد است احمدشاه همچنین از سوی قزلباش های غیرافغان، یک گروه شیعه ترک که قدرت نظامی قابل توجهی در ارتش داشته و هیچ ارتباط قبیله ای با مردم محلی نداشتند، به شدت حمایت می شد. بدین ترتیب بعید است مردی که بخش اعظم گنج موجود نادر و گروه های سواره نظام را تحت فرمان شخصی خود داشت، چنین حضورِ خاضع، کم رو و خجولی در شورایی از مردم خود داشته باشد.

از آنجایی که احمد پیشتر از جانب پشتون ‌ها حمایت گسترده‌ ای داشت، درانی ‌ها می ‌دانستند که تنها با گردآمدن در اطراف او می ‌توانستند امیدوار باشند که رقبای غیلزائی خود را برای همیشه در قندهار تبعید ساخته، هرات را بازیافته، و فراتر از مرکز پشتون ‌ها قدرت یابند. احمدشاه با به دست گرفتن قدرت، از پایتخت جدید خود در قندهار به دو جهت حرکت کرد. او در غرب در سال ۱۷۵۰ اقتدار درانی را در هرات تثبیت کرد و طی دو سال بعد با تصرف مشهد و نیشابور رقبای افشار خود را در خراسان برکنار کرد. (Barfield, 2012: 98) در همان زمان عاملان او کنترل شمال افغانستان امروزی را از امیر ازبک بخارا گرفتند. اما او بیشتر توجه خود را به هند در شرق معطوف کرد. در آغاز در سال ۱۷۴۸، احمد هشت لشکرکشی علیه هند طی بیست سال آینده به راه انداخت.

هنگامی که احمدشاه در سال ۱۷۷۲ درگذشت، امپراتوری درانی او تمام افغانستان، بلوچستان، خراسان ایران امروزی و مناطق سابق از سند، پنجاب و کشمیر را در بر می گرفت. اما در زمان سلطنت جانشین او، تیمور (۹۳-۱۷۷۲) کشور شروع به از هم پاشیدگی کرد. در این پروسه ی انحطاط پنجاب به دست سیک ها افتاد، ایرانی ها خراسان را پس گرفته و شمال افغانستان خودمختاری خود را به دست آورد. (Barfield, 2012: 99)

درکل به گفتۀ بارفیلد، امپراتوری درانی احمدشاه کتی بود که وارانه پوشیده شده بود. زیرا به طور سنتی، قلمروهای اصلی یک امپراتوری شامل پرجمعیت ‌ترین شهرهای مولد اقتصادی و زمین‌ هایی کشاورزی میشد که آنها را احاطه کرده باشد و مرزهای آن سرزمین هاییست که جمعیت و جریان درآمد در آن کم و محدودتر است. اما در مقابل، هسته پشتون امپراتوری درانی (قندهار، کابل و پیشاور) بسیار فقیرتر و کم جمعیت تر از حاشیه های غنی تر آن (سند، پنجاب، کشمیر، خراسان و ترکستان) بود. استراتژی احمدشاه بیشتر بر لشکر کشی بود. احمدشاه به جای حکومت بر شمال هند، ترجیح داد که هر زمان که به بودجه نیاز داشت، سیاست یورش مداوم را انجام دهد.

بنابراین پارادوکس این بود که: بزرگترین منابع درآمد امپراتوری درانی از سرزمین هایی که هرگز مستقیما تحت کنترل آن نبود، به دست می آمد. و این درآمد تا زمانی ادامه داشت که درانی ها از نظر نظامی مسلط و قدرتمند باشند. ضرورت تسلط نظامی، امپراتوری درانی را ملزم به بسیج و حفظ یک ماشین نظامی بزرگ برای تحت فشار قرار دادن همسایگان و دست نشاندگان خود کرد. با شروع یک ارتش ۱۶۰۰۰ نفری در زمان به قدرت رسیدن احمدشاه، ارتش در اولین لشکرکشی های خود به زودی به ۴۰۰۰۰ (بیشتر متشکل از درانی ها، غلزائی ها و برخی قزلباش ها) افزایش یافت. از این نیروها، یک سوم را نیروهای منظم (عمدتا سواره نظام و همچنین توپخانه) تشکیل می دادند، در حالی که دو سوم باقیمانده را نیروهای نامنظم تشکیل می دادند (از این تعداد، سه چهارم سواره نظام و یک چهارم پیاده نظام بودند).

حملات بزرگ علیه هند به ویژه درآمد زیادی به همراه داشت و در میان سربازان نامنظم او محبوبیت داشت زیرا آنها غارت می کردند و می توانستند به نام اسلام علیه هندوها و سیک ها بجنگند. اما ساختار ارتش قدرت احمد را نیز محدود کرد. سربازان نامنظم او به ندرت مایل بودند بیش از یک سال را دور از خانه بگذرانند. و از آنجایی که آنها بخش عمده ای از ارتش او را تشکیل می دادند. احمد شاه غالبا مجبور می ‌شد که لشکرکشی‌ های خود را پیش از موعد پایان دهد و همیشه نمی‌ توانست موفقیت ‌های نظامی بزرگ خود را تثبیت کند. (Barfield, 2012: 100-101)

در نهایت شاید بتوان گفت اتکای بیش از حد احمدشاه بر روی نیروی قبایل از یک سو، و تمرکز بر نگاه داشتن این نیروها با تکیه بر تصرفات و کسب غنایم ناشی از یورش های مداوم، از اهمیتِ توجه بر امور داخلی و تحکیم پایه های یک حکمرانیِ مرکزی نافذ و مانا برای تثبیتِ فتوحاتی پایدار را کاست و روندی از نبردهای متعدد بدون متعهد ساختن نیروهای نظامی را بنیان گذاشت. دیدگاهی فرصت طلبانه و منفعت محور از نیروهای قبیله ای و حکمرانان محلی که نهایتا موجب از هم پاشیدگی دستاوردهای وی گردید.

گرچه به باور برخی محققان به قدرت رسیدن احمد شاه محصول ساختارهای قومی (مجالس نه گانه و یا تایید توسط حلقه ای از فرماندهان نظامی) بود، اما برخی ناقدان معتقدند امپرتوری درانی به شیوه ای امپریالستی و در امتداد سنت های استقلال یابی از حکومتی مرکزی برای تاسیس پادشاهی خود بود و بیشتر به کودتای نظامی مشابهت دارد. همان طور که بارفیلد مدعی می شود تصور شخصیتی خجول و کمرو برای احمد شاه در روند به قدرت رسیدنش با در نظر گرفتن حمایت های قبیله ای از وی بسیار بعید است.

در کل، احمدشاه ابدالی در جهت تثبیت حکومت خود، حاکمان منطقه ای ضعیف را در امپراتوری خود با یک دولت متمرکز قوی جایگزین کرد. سیاست او در انتصاب مشاوران برگرفته از مهم ترین سردارهای قبیله ای بود که کمک کرد تا این واحدهای سنتی متلاشی شده تحت حکومت او متحد شوند. درواقع میراث احمد شاه درانی نشان می دهد که در مواجهه با سابقه اقتدار قوی قبایل و ضعف ملی گرایی، با تقسیم قدرت بین مرکز و نخبگان محلی به وحدت دست یافت؛ با این حال این وحدت شکننده بود. چالشی کلیدی که امروز افغانستان نیز با آن رو به روست ایجاد یک وحدت ملی واقعی و بومی است که فراتر از وفاداری های تاریخی قبیله ای است.

منابع:

– لی، جاناتان (۱۳۹۹)، “به تاج و تخت رسیدن احمدشاه ابدالی؛ میان افسانه و واقعیت”، ترجمه محمد محمدی، https://www.etilaatroz.com/96791/reaching-throne-of-ahmad-shah-abdali-between-myth-and-reality/

– Barfield, Thomas, (2012), “Afghanistan: A Cultural and Political History”, Volume 36 of Princeton Studies in Muslim Politics, Publisher: Princeton University Press

– Bazger Salam, Palwasha, (2015), “The Wisdom of Ahmad Shah”, Published by Hoopoe Books, https://ddl-resources.s3-ap-southeast-1.amazonaws.com/resources/the_wisdom_of_ahmad_shah.pdf
– Wardak, Mohammad Omar, (2017), “THE ENTANGLEMENT OF RELIGION, POLITICS AND ‘ASABIYAH IN MODERN AFGHANISTAN”, Australian Journal of Islamic Studies.Volume 2, Issue 1

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا