سر تیتر خبرهاسیاستمجلهنخستین خبرهایادداشت ها

سرد شدن آتش امارت دوست محمد خان با ورود بریتانیا به بازی قدرت و جایگزینیِ شاه شجاع (۸)

۹ حوت (اسفند) ۱۴۰۰ – ۲۸/ ۲/ ۲۰۲۲

دوست محمد خان (۱۸۶۳-۱۷۹۲) هجدهمین پسر پاینده خان رئیس طایفه بارکزائی بود. در سال ۱۸۱۶ این خاندان علیه حاکم افغان، شاه محمود که وزیر فتح خان -یکی از اعضای این خاندان- را کشت، شورش کردند. طبق برخی روایت ها پس از هشت سال جنگ داخلی، و طبق دیگر روایت ها پس از ۱۲ سال فقدان رهبری و زعامت سیاسی، نهایتا این طایفه پیروزی شده، و دوست محمد به عنوان قدرتمندترین فرد از بین آنها برخاست.

گرچه وی در سال ۱۸۳۵ لقب امیر را به خود اعطا کرد، لیکن به طور کلی دور اول سلطنت وی را سال های ۱۸۳۹-۱۸۲۶ می دانند. چنانچه به گفتۀ ویلیام دالریمپل در کتاب “بازگشت شاه”، به قدرت رسیدن وی در ابتدا توسط برادر بزرگش وزیر فتح خان و پس از مرگ وی با بی ‌رحمی، پشتکار و زیرکی دوست محمد صورت گرفت. بین سال ۱۸۱۸ و ظهور برای چنگ انداختنِ وی بر قدرت در ۱۸۲۶، دوست محمد به آرامی قدرت خود را افزایش داد و در سال ۱۸۳۵ علیه سیک ها اعلام جهاد نموده و خود را رسما به عنوان امیر معرفی کرد.

دوست محمد خان بسیار مورد تحسین الکساندر برنز/برنس قرار گرفت؛ اما علی رغم تلاش های برنس، کلکته همچنان دوست محمد خان را دشمن منافع بریتانیا می دانست. پس از اینکه دوست محمد خان در سال ۱۸۳۸، ایوان ویتکوویچ، فرستاده روسیه را پذیرفت، لرد اوکلند، نایب السلطنه انگلیسی هند نیز تصمیم گرفت رقیب سرسخت سدوزائیِ دوست محمد خان، یعنی شاه شجاع را جایگزین او کند.

پس از تصرف کابل توسط بریتانیایی ها، او هجده ماه را در فرار گذراند، تا اینکه در ۴ نوامبر ۱۸۴۰ به سر ویلیام مکناتن تسلیم شد و او را به هندوستان تبعید کردند. اما دوست محمد خان در پی ترور شاه شجاع و متعاقب آن خروج بریتانیا از افغانستان در سال ۱۸۴۲ رها شده و اجازه یافت به کابل بازگردد. در طول بیست و یک سال بعد از سلطنت خود، او موفق شد سلطه اش را تا مرزهای فعلی کشور گسترش دهد و نهایتا در سال ۱۸۶۳ اندکی پس از فتح هرات درگذشت. (Dalrymple, 2013: 11)

ورود سردار دوست محمدخان به قندهار و عقب نشینی شاه شجاع

میان دوست محمدخان و بازماندۀ خاندان سدوزائی رقابت همواره وجود داشت. با انتشار خبر نزدیک شدن سردار دوست محمد خان، شاه شجاع به سمت باغ عباس آباد رفته و سپاهیان وی مشغول ساختن نردبان هایی تهاجمی شده و برای حمله مجدد به شهر نقشه کشیدند. شاه شجاع در سپیده دم پایان شب پنجاهمین روز (محاصره) بار دیگر حمله کرد. سربازان او نردبان های خود را در مقابل دیوارها و برج ها قرار دادند و بالا رفتند. اما تاکتیک آنها با شکست مواجه، سربازان با نردبان ها به پایین پرت شده و بلافاصله هر دو طرف به روی هم آتش گشودند. در این میان، گلوله‌ ای که از پهلوی شاه شلیک شد، به ایشک آقاسی اصابت کرد و کشته شد. بسیاری از نیروهای حمله کننده کشته و زخمی شدند و در نهایت با ناامیدی عقب نشینی کردند.

فردای آن روز، سردار مهردل خان به دستور برادرش سردار کهندل خان، از حلقه های محاصره عبور کرده و با چند نفر به سکونتگاه های شاه که در حوالی باغ سرداران برپا شده بود حمله کردند. از آنجایی که سرداران از نزدیک شدن سردار دوست محمد خان بی اطلاع بودند، با یکدیگر مشورت کرده و تصمیم گرفتند به طور دسته جمعی شهر را ترک و به دشمن حمله کنند. به زودی درگیری بزرگی رخ داد و قندهاری ها که نتوانستند در برابر آتش توپ مقاومت کنند، به شهر بازگشتند.

با وجود این زد و خورد، آنها هنوز ارتش شاه را ضعیف می دانستند و در روز سه شنبه ۳۰ ژوئن ۱۸۳۴، پنجاه و دومین روز محاصره، سردار رحمدل خان با نیروهای پیاده نظام خود از شهر خارج و عازم کوتل باباولی شد. سردار مهردل خان نیز با محافظان خود از دروازه شکارپور خارج شد و به برج علی و باغ بالا در شرق لشکر دشمن راه یافته و در آنجا مواضع خود را مستقر کرد. درهمین حین سردار دوست محمدخان بنا به آنچه شاه شجاع در خاطرات خود نوشته است، با قوای زیادی وارد ملک سردار رحمدل خان شد.

درست قبل از آن، او با سردار کهندل خان ملاقات کرده، همدیگر را در آغوش گرفته و دست داده بودند. این دو سردار در پای برج دروازه توپخانه به هم رسیدند. چون زمان کم بود در آنجا معطل نشدند و به محض اینکه سردار دوست محمد خان اردو زد، شعله های نبرد توسط همه کسانی که به مناصب مشخصی دست یافته بودند، روشن شد. سردار دوست محمد خان لشکر خود را به پیش برد. اما در اوج نبرد، نیروی دوست محمد عقب نشینی کردند.

نیروهای شاه شجاع اکنون پیروزمندانه به دیوارهای قندهار نزدیک شده و چهار توپخانه را تصرف کردند. اما درست در آن زمان، سردارها و رهبرانی که در حاشیه مواضع خود را مستقر کرده بودند، اکنون سلاح های خود را بیرون کشیده و به ارتش شاه حمله کردند. سردار میر افضل خان به خود شاه که در آن لحظه تازه از میدان جنگ برگشته بود حمله و شاه را از باغ بیرون کرد. شاه از ترس اسیر شدن فرار کرد. شاه شجاع با همراهی تنها ۱۰۰ سوار، به سوی هرات رفت و در آنجا امیدوار بود که قدرت خود را بازسازی کند و فتح قندهار را دوباره هدف خود قرار دهد.

شاه دو ماه را در لاش و جوین گذراند و در این مدت بسیاری از پسران سرشناس درّانی برای بیعت نزد او آمدند. پس از آن جریانی از نامه های شاهزاده کامران در مورد اقامت شاه در فراه رسید و با اصرار او، شاه سرانجام لاش و جوین را ترک کرد و وارد فراه شد. در آنجا تصمیم گرفت که گروهی از مردم را جمع کند تا بار دیگر در فتح قندهار تلاش کنند. در همین حال نامه هایی از خسرو میرزا نایب السلطنه خراسان از مشهد می رسید که به او اعلام کرد برای تحقق هدفی که در سر داشتند شاه را به مشهد بیاورید. در نهایت، شاه فکر رفتن به مشهد یا هرات را رد کرد و به جای آن از سیستان به سوی نواحی کیج و بلوچستان حرکت کرد تا بتواند قدرت خود را تثبیت و مجددا به قندهار توجه و تمرکز کند.

محراب خان بلوچ با نزدیک شدن شاه به دیدار او رفت و او را به خانه خود دعوت کرد. در این میان سرداران قندهار از سفر او به بلوچستان مطلع شدند و سردار رحمدل خان را با ۵۰۰ سوار به دنبال او فرستادند. شاه به سوارانی که همراه داشت دستور داد تا برای جنگ آماده شوند و با خود گفت: محراب خان باید چیزی بداند وگرنه چرا مرا به خانه خود دعوت می کند؟ محراب خان سواران شاه را از جنگ منع کرد و به او گفت: اگر او (سردار رحمدل خان) از راهی که آمده برگردد، این همان چیزی است که ما می خواهیم. اگر نه، پس او را مجبور به عقب نشینی خواهم کرد.» به هرروی محراب خان مانع از دستگیری سردار شاه شجاع شد و شاه نیز به محراب خان اطمینان داد که در اسرع وقت سعی خواهد کرد مشکلات وی را حل کند.

چند روز بعد طی شاه نامه ای سردار سمندرخان که با شهنواز خان و فتح خان هم پیمان بود و اغتشاش ایجاد می کرد و محراب خان می خواست سرکوبش کند را احضار کرد. بنا به درخواست شاه، سردار سمندرخان به دیدار شاه شجاع آمد اما دو نفر دیگر دست از جنگ برنداشتند و به پیام شاه توجهی نکردند. اما شاه به خاطر محراب خان و قولی که به او داده بود، با درایت شاهانه آن دو مرد و چند مزاحم بلوچ دیگر را آرام کرد. اما دیگر شاه از نقشه و هدف خود منصرف شد و سردار سمندرخان را که در جریان اعلام بیماری وی مریض شده بود، عزل کرد. با مرگِ سمندخان شاه دستور دفن او را صادر کرد و خود نیز از این فقدان غمگین شد. در نهایت شاه در ۱۷ مارس ۱۸۳۵ او به لودیانه رفت و به فکر جمع آوری ارتش دیگری افتاد. (Katib, 1331: 262-270)

نشستن امیر دوست محمد خان بر تخت سلطنت و تمرکز بر جهاد علیه سیک ها

اما دوست محمد به محض مقابله با تهاجم شاه شجاع در سال ۱۸۳۴، توجه خود را به تلاش برای آزادسازی پایتخت زمستانی افغانستان از کنترل سیک ها معطوف کرد. خواه از روی تقوا و پارسایی یا تدبیر و کیاست و یا آمیزه ‌ای از این دو، وی در فوریه ۱۸۳۵ لقب اسلامی امیرالمومنین امیرالمومنین را به خود اعطا کرد: بلندپایه ترین روحانی اهل سنت کابل، میر ویس، او را به عیدگاه در حاشیه شهر برده و شاخه های جو در عمامه اش گذاشت؛ تداعیِ مراسمی که طی آن یک قدیس صوفی، پدربزرگ شاه شجاع، احمدشاه ابدالی را در ژوئن ۱۷۴۷ تقدس بخشید.

همانطور که سراج التواریخ خاطرنشان کرد: دوست محمد با فراخواندن مردان منطقه اطراف به کابل، اعلام جهاد نموده و اعلام کرد که پنجاب، پیشاور و مناطق دیگر بازپس گرفته خواهند شد. عالمان دینی که جهاد را واجب به درگاه خدا می خواندند، به شادی گرد آمدند و اعلام کردند: «امر جهاد منوط به وجود امیر و برپایی امارت است. هر کس از امر و نهی وی (امیر) روی برگرداند، مانند سرپیچی از امر خدا و پیامبر است». با این اعلامیه؛ دوست محمد بنای امارت خود را آغاز کرد. در مدت کوتاهی همه چیز را سامان داد و بر تخت سلطنت نشست و به نام خود سکه زد.

امیر دوست محمد پس از نشستن بر تخت سلطنت تصمیم به انجام جهاد گرفت. او با ارتشی متشکل از ۶۰۰۰۰ نیرو – اسب سلطنتی و پیاده و همچنین نیروهای نامنظم قبیله ای-، کابل را به مقصد پیشاور ترک کرد. اعلامیه جهاد علیه سیک ها مشروعیت سودمندی برای تصرف قدرت توسط دوست محمد به همراه داشت. او هرگز جرأت نداشت لقب شاه را به خود اختصاص دهد و تا این لحظه تنها مشروعیت او در واقعیت قدرت و شهرتش برای عدالت بود. اما او اکنون می ‌توانست حکومت خود را با توسل به مرجع عالی‌ تر قرآنی و انجام وظیفه ‌اش به عنوان یک مسلمان خوب برای جنگ مقدس علیه کافر توجیه کرده و بنابراین عصر طلایی هزار ساله اسلامی از خلوص و خداپرستی را آغاز می کند. (Dalrymple, 2013: 88)

در همین راستا غبار در این باره در صفحه ۵۱۸ کتاب معروف خو افغانستان در مسیر تاریخ می نویسد: «تشکیل دولت محمدزایی به قیادت امیر دوست محمد خان و در نهایت بساطت و ابتدایی در داخل یک چهارچوبه کوچکی بود که با دوره ماقبل آن فقط در اسم و عنوان و خطبه و سکه متمایز می شد نه در رژیم سیاسی. بدین معنی که کشور هنوز مثل سابق با تجزیه و تقسیم ملوک الطوایفی بسر می برد. ولایات شمالی و شرقی و غربی و جنوبی کماکان مستقل بودند و امیر دوست محمدخان قلمرو کوچک خود را بین پسران خود تقسیم کرد. او مانند پدر خود پاینده خان به تعداد زیادی فرزند داشت. دوست محمد خان ابتدا خود را به عنوان امیر لشکری می دانست که فقط از طرف مردم برای دولت سیک پنجاب و استرداد ولایات شرقی افغانستان انتخاب شده است.

درواقع، در این دوران نه ادارات و وزارت هایی وجود داشت که مستلزم یک دولت حسابیست و نه سلطه و اقتداری که نیاز به دولت داشته باشد. او همچنین علاوه بر تقسیم قلمرو خود بین پسران، قشون کابل را هم دسته دسته بین پسران بزرگ خود تقسیم نمود. او تنها یک نفر به نام میرزا عبدالسمع خان داشت که تمام امور حکومت را اداره می کرد و بقیه مناطق توسط شاهزاده ها و فئودال ها اداره می شد».

امیر دوست محمد خان و مسئله «پیشاور»

اما امیر دوست محمد خان در ابتدای به امارت رسیدن خود، تلاش نافرجامی را در پیشاور صورت داد؛ یعنی جمع آوری انبوهی از جهادگران، به خاطر خدا و پیامبرو در مقابله با کافران پنجابی. در واقع این اقدام او جز برانگیختن قتل عام شهروندان مسلمان پیشاور، موفقیتی نداشت؛ اما این یورش همچنین به دوست محمد اجازه داد که بی سر و صدا ولایات وردک و غزنی افغانستان را که کابل را از خیبر و مرز سیک جدا می کرد، ضمیمه کند. او اکنون عایدات خود را از زمانی که برای اولین بار کنترل کشور را بلافاصله در حوالی کابل یازده سال قبل به دست گرفت، پنج برابر افزایش داده بود و بدون شک به قدرتمندترین حاکم کشور تبدیل شده بود.

در پایان فوریه ۱۸۳۷، امیر برای دومین بار جنگ علیه سیک ها را آغاز کرد. او به ژنرال رنجیت سینگ، هاری سینگ، رهبر نیروهای سیک در پیشاور نامه نوشت. “اشغالگری شما در جمرود در مرز دره خیبر، که در اختیار خیبری ها، رعایای من است، مردم را به شدت خشمگین کرده است که البته برای جلوگیری از آن هر کاری که می توانند انجام خواهند داد. پسرم محمد اکبر خان نیز تمام تلاش خود را برای کمک به آنها انجام خواهد داد. اگر با مهاراجه تلاش کنید تا پیشاور را به من بازگردانید، من نیز از ارسال اسب ‌ها و سایر هدایایی از محصولات این کشور کوتاهی نمی‌کنم. در صورتی که شما این موضوع را اعمال کنید، من با هر آنچه که شما پیشنهاد دهید موافقت خواهم کرد. اگر نه، واکنش من را می دانید.”

سیک ها این هشدار را نادیده گرفتد. دو ماه بعد، اندکی پس از آنکه رنجیت سینگ نیروهای زبده آموزش دیده اروپایی خود، فوج خاص (Fauj-i-Khas)، را بیرون کشید تا بتوانند در مراسم عروسی سلطنتی در لاهور نگهبانان افتخار باشند، ۲۰۰۰۰ سواره نظام افغان از خیبر فرود آمدند و در ۳۰ آوریل موفق شد هاری سینگ را در نزدیکی دیوارهای قلعه جدید در جمرود احاطه کند. به نقل از سراج التواریخ، «اکبرخان در گرماگرم نبردی خشمگین با هاری سینگ مواجه شد. بدون اینکه یکدیگر را بشناسند، با هم مبارزه کردند و پس از زد و خورد زیاد، اکبرخان پیروز شد و هاری سینگ را به زمین زد و او را کشت. سیک ‌ها با کشته شدن فرمانده ‌شان و لشکر اسلام که مانند جزر و مد به سمت آنها می‌غلتد، میدان را ترک کردند. گرچه فوج خاص به سرعت چرخید و دو هفته بعد افغان ‌های محاصره‌ کننده را بیرون کردند؛ اما این یک برجستگی برای حیثیت دوست محمد و اولین پیروزی بزرگ اکبرخان بود که نشان داد او تا چه اندازه استعدادهای نظامی پدرش را به ارث برده است. از این نقطه او به طور فزاینده ای به مهیب ترین فرمانده افغان تبدیل می شود. (Dalrymple, 2013: 89)

 رقابت منطقه ای و ورود بازیگران خارجی، چالش امیر دوست محمدخان

اما در روایتی مارک هانن نقش بازیگران خارجی در این میانه را چنین شرح می دهد: رویدادهای افغانستان به اقدامات لرد اوکلند نایب السلطنه هند شکل داد. همان طور که می دانیم، در سال ۱۸۳۴ قوای دوست محمد خان ارتش شاه شجاع را در خارج از قندهار شکست دادند. در این درگیری، رنجیت سینگ، حاکم سیک پنجاب، از شاه شجاع حمایت کرد و نتیجه آن محیط استراتژیک را برای چندین دهه آینده شکل داد. دوست محمد خان و رنجیت سینگ رقبای سرسختی باقی ماندند. دوست محمد خان در اکتبر ۱۸۳۵ از روسیه علیه رنجیت سینگ درخواست حمایت کرد. او همچنین در سال ۱۸۳۶ از بریتانیا حمایت کرد. دریغ از آنکه انگلیسی ها پیشتر در سال ۱۸۰۹ یک معاهده دفاعی با رانجیت سینگ امضا کرده بودند.

بنابراین، اوکلند به دوست محمد خان و هیئت مدیره شرکت هند شرقی اطلاع داد که سیاست او عدم مداخله در امور افغانستان و سیک است. با این وجود، بریتانیا همچنان خواهان روابط تجاری و دیپلماتیک با دربار افغانستان بود. بدین ترتیب سر الکساندر برنس در ۲۰ سپتامبر ۱۸۳۷ به کابل اعزام شد. ایوان ویتکوویچ، مأمور روسی نیز، در ۲۴ دسامبر ۱۸۳۷ به دربار افغانستان فرستاده شد. در ابتدا، به نظر می رسید دوست محمد خان حمایت بریتانیا را ترجیح می داد، اما پس از ارسال اولتیماتوم تهدید آمیز اوکلند، این وضعیت تغییر کرد. دوست محمد خان که همچنان به دنبال کسب حمایت علیه رنجیت سینگ بود، اما هیچ حمایتی از بریتانیا دریافت نکرد، در نتیجه در ۲۸ آوریل ۱۸۳۸ میزبان ویتکویچ در بالاحصار بود.

در حالی که این اتفاقات در کابل در حال رخ دادن بود، شاه ایران و مستشاران روسی او هرات، یکی از شهرهای کلیدی در دفاع از افغانستان و هند را محاصره کردند. در حالی که انگلیسی ها در موارد قبلی نتوانسته بودند اقدامی انجام دهند، سرانجام دست به کار شدند. در ۱۹ ژوئن ۱۸۳۸، نیروهای خود را در جزیره خارک در خلیج فارس پیاده کرد. این اقدام که تهدیدی برای قلب ایران ایجاد می کرد، شاه را مجبور به عقب نشینی کرد. بنابراین، در حالی که روس ها خوب پیش رفته بوندند نهایتا، از کنترل هرات محروم شدند. (Honnen, 2013: 9)

اما همین روایت را فرهنگ و در ادامه غبار به نحوی دیگر بسط و شرح می دهند. چنانچه به گفتۀ فرهنگ، امیر دوست محمدخان در بهار سال ۱۸۳۶ به لرد اوکلند ژنرال انگلیسی در هند نامه فرستاد و وظیفه او را تبریک گفت و در کنار آن از او مشورت خواست که با سیک های پنجاب در جنگ بر سر پیشاور چگونه راهی انتخاب کند. این نامه به شکل ناگهانی حکومت انگلیس را به مداخله در امور داخلی افغانستان رسما تشویق کرد. در مقابل، اوکلند ظاهرا جواب داد که هدف انگلیس در هند ترقی و پیشرفت تجارتی است پس در امور داخلی یک حکومت دیگر مداخله نمی کند اما با هدف مذاکرات تجارتی هیئتی به افغانستان خواهد فرستاد.

سردار کهندل خان برادر امیر از قندهار مشابه این عمل را انجام داد. چنانکه وقتی شنید امیر با هیئت انگلیسی در حال مذاکره است او به سمت ایران گرایش پیدا کرد و این کشور را به مداخله در امور داخلی افغانستان دعوت کرد که در نتیجه نماینده ایران و روس به قندهار آمدند. در همین راستا، در پاییز سال ۱۸۳۷ هیئت انگلیسی به ریاست سر الکساندر برنس در اواخر سپتامبر به کابل رسیدند. یک ماه بعد قشون قاجاری ایران با حمایت دولت تزاری روس به هرات هجوم کردند. دو ماه بعد نماینده دولت روس به نام ویتکوویج به کابل آمد. به این صورت حوادث سیاسی و نظامی سال ۱۸۳۷ وظایف امیر دوست محمد خان را بسیار سنگین کرد.

به هرحال هیئت انگلیسی بر عکس نامه اوکلند راجع به تجارت حرفی نزد و تماما درمورد مطالب سیاسی صحبت کردند. فرهنگ در مورد این سفر می نویسد: «هیئت از طریق پشاور و جلال آباد به کابل آمد و با عزت و احترام زیاد پذیرایی شد. گرچه وظیفه ظاهری هیئت مذاکره در مورد راه های گسترش تجارت بود، اما در واقع وظیفه داشت تا راجع به مسائل سیاسی به ویژه رابطه کابل با مهارجه رنجیت سنگ حکمران پنجاب و سیاست امیر و اوضاع افغانستان اطلاعات کسب کند و به هند بفرستند. و در صورت امکان یک معاهده مانند معاهده بین الفنستن و شاه شجاع امضا کند». (فرهنگ، ۱۳۶۷: ۱۶۰)

قصد این هیئت عدم وحدت سیاسی در افغانستان بود. هدف اصلی انگلیس این بود که هرات و قندهار و کابل از هم مجزا و مستقل باشند و هویت جداگانه ای تحت حمایت و هدایت انگلیس قرار گیرند و پیشاور هم در دست سیک ها قرار گیرد. همچنین چون انگلیس در جریان بود که ایران درصدد حمله به هرات است می خواست قندهار و کابل در دفاع از هرات شرکت ورزند و انگلیس به امیردوست محمد خان و سرداران قندهار با این هدف کمک مالی و اسلحه نظامی نماید. اما تمام این نقشه ها موقتی بود تا ایران و متحدین دولت روسیه از هرات عقب زده شوند و آنگاه نوبت به تطبیق نقشه اساسی انگلیس در افغانستان برسد.

انگلیسی ها بسیار مصمم بودند که مرز هندوستان را به دریای آمو، و اگر نشود، تا کوه های هندوکش برساند. برای این امر هم قبلا در نظرگرفته بود که باید برادران محمدزایی را در کابل و قندهار معدوم و پادشاه دست نشانده ای در افغانستان مستقر سازد تا اهداف انگلیس را تامین کند. در همین راستا بود که آنها از مدت ها قبل با شاه شجاع در لودیانه در تماس و سازش بودند و او را برای اینکار آماده ساخته بودند. اما هنوز این طرح کامل نشده بود که حمله ایران به هرات صورت گرفت و انگلیس مجبور شد برای دفع این حمله از برادران محمدزایی استفاده کند. به همین جهت برنس در کابل، ولیچ در قندهار و پاتنجر در هرات مشغول فعالیت شدند.

در مقابل انگلیس، دیپلماسی روسیه هم جواب داد و ایران به حمله به هرات ترغیب شد و ویتکوویچ هم به قندهار و کابل رسید. اما سرداران قندهاری زودتر از کابل در دام کنت سیمونچ و ویتکویچ افتادند و با قراردادی که از طرف سیمونچ به نام دولت روس تضمین شده بود اتحاد با ایران را پذیرفته و در حمله ایران به هرات به اعزام چهارهزار نیرو شرکت کردند. انگلیس که از قندهار نا امید شده بود مرکز ثقل سیاسی خود را کابل قرار داد. امیر دوست محمد خان در این زمان خواست که دولت انگلیس دولت سیک ها متحد خود را متقاعد کند که پشاور را به افغانستان بازگرداند اما انگلیس این درخواست را رد کرد.

این درخواست در حالی بود که ایران به هرات حمله کرد و امیر دوست محمد خان همکاری خود را منوط به پذیرش شرط خود توسط انگلیس دانست. در مقابل انگلیسی ها خواستار اطاعت بی قید و شرط امیر دوست محمد خان بودند. در مقابل دوست محمد خان به سمت روس ها تغییر موضع داد و این درخواست خود را از آنها خواست. روسیه نیز هرچند صلاحیت این امر را نداشت اما وعده داد که پشاور را به او خواهند داد. او نیز مانند برادران قندهاری خود فریب خورد اما هیچ گاه قراردادی با دولت روس و ایران امضا نکرد. در این میان نماینده انگلیس بعد از هشت ماه مذاکره به هند خواسته شد و ویتکوویج هم کابل را ترک کرد.

اما انگلیس که طمع جهانگردی او زیاد بود و تصمیم بر اشغال افغانستان داشت، معاهده ای را در سال ۱۸۳۸ تحت عنوان «اتحاد مثلث لاهور» با رنجیت سینگ و شاه شجاع ابدالی امضا کرد. بعداز این امضا یک ماه بعد سفیر روسیه از ایران به روسیه احضار و محمدشاه قاجار نیز با تهدید انگلیس و مقاومت سخت مردم هرات به سمت ایران عقب نشینی کرد. به این شکل خطر ایران و روس در افغانستان از بین رفت و امیر دوست محمدخان نیز اظهار کرد که دیگر حرفی از استرداد پیشاور نمی زند.

اما انگلیس یک ماه بعد در اعلامیه ای از کلکته گفت که «امیر کابل قبل از سفر برنس در کابل بدون علت به رنجیت سنگ حمله کرده و میانجیگری برنس هم در این میان بی اثر بوده است. ایران با سرداران قندهاری و امیر کابل توطئه کرده و امیر مطالبات غیرمعمول و فکر توسعه طلبی نشان داده است و نماینده انگلیس را فرستاده است. پس حکومت هند مجبور به عملیات شد چراکه ایران در فکر ماورای سند است. هرات محاصره است. سرداران بارکزائی حکومت را از سدوزایی ها غصب کرده و محبوب مردم نیستند و نفاق وجود دارد. این ها متحد انگلیس نبوده و فک برهم زدن آرامش ما را دارند. بنابراین، ما مجبور به اقدام هستیم و برای این کار شاه شجاع را که محبوبیت او ثابت است، در نظر گرفته ایم». در نتیجه، با این استدلال انگلیس برای بار اول زمینه های حمله به انگلیس را مهیا کرد. (غبار، ۱۳۶۸: ۵۱۹-۵۲۲)

پس از آن، ارتش سند در تلاش برای جانشینی حاکم افغان، دوست محمد خان و انتصاب شاه شجاع، از گذرگاه بولان عبور کرد. بدین ترتیب در ۷ اوت ۱۸۳۹، ارتش سند سرانجام با شاه شجاع به پایتخت افغانستان لشکر کشید. سی سال از آخرین باری که شاه شجاع قصر باشکوه تیموری خود را بر صخره بزرگ بالاحصار که نزدیک به یک چهارم مساحت کابل را اشغال می کرد، می گذشت. به گفته جورج لارنس، کابلی‌ ها «بی‌تفاوتی تمام و کمالی را [در بازگشت شاه] نشان دادند و هیچ نشانه ‌ای از استقبال یا رضایت از به سلطنت رسیدن او ابراز نکردند». ظاهرا قلب و محبت آنها با حاکم قبلی خود بود که اکنون سرگردان در هندوکش بود. تنها خود شاه شجاع هر گونه لذت و احساس شادمانی از خود نشان می داد، چراکه بالاخره به خانۀ خود برگشته بود. (Dalrymple, 2013: 151)

بدین ترتیب تهاجم بریتانیا در سال ۱۸۳۹ با خلع دوست محمد و جایگزینی او با رهبر منتخب بریتانیا، شاه شجاع، ثبات دولت را برهم زد. اما شاه شجاع از حمایت نخبگان حاکم قدیمی برخوردار نبود. علاوه بر این، شاه شجاع از طریق بریتانیایی ‌ها که رهبران محلی آنها را فاسد می‌دانستند، به قدرت رسید. علاوه بر این، هجوم سریع پول به سیستم افغانستان از سوی نیروهای بریتانیایی بی ثبات کننده بود و محیطی را برای بحران و فساد بازار ایجاد کرد. ازآنجایی که این اشکال فساد ثبات مالی و سیاسی دولت را تضعیف می‌کرد، خشم افغان ‌ها به جوش آمد و انگلیسی ‌ها را از افغانستان بیرون رانده و در نتیجه مانع از دستیابی آنها به هدف خود در کنترل این منطقه حائل شدند.

منابع:

– فرهنگ، میرمحمد صدیق، (۱۳۶۷)، «افغانستان در پنج قرن اخیر»، چاپ دوم.
– غبار، میرغلام محمد، (۱۳۶۸)،« افغانستان در مسیر تاریخ»، چاپ چهارم، بهار.

– Dalrymple, William, (2013), “Return of a King: The Battle for Afghanistan”, Bloomsbury Publishing Plc
– Honnen, Mark F, (2013), “Securitizing British India: A New Framework of Analysis for the First Anglo-Afghan War.” Thesis, Georgia State University
– Katib, Fayz Muhammad, (1331), “The History of Afghanistan: Fayz Muhammad Katib Hazarah’s Siraj Al-Tawarikh”, printed at the Hurufi Press, Kabul, volume one, translated R. D. McChesney

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا